سلام خانم گلا :

دیشب به نجف رسیدیم همه تونو دعا کردم جاتون خالی به همه از قول من سلام یرسونید  مواظب خودتون باشید  مواظب همدیگه هم باشید مواظب امتحاناتتونم باشید.به معلمانونم سلام برسونید.قلبقلبماچماچ


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : زهره هاشمی | نظرات ()

حلال کنید مواظب خودتون باشید  امتحان عربی و دینی اون اولاست .

خوب خوب بخونید نکات ریز گفته شده فراموش نشه.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۳ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : زهره هاشمی | نظرات ()


مرضیه علمدار

        داستان قارون داستان یک فرد در قوم بنی اسرائیل نیست . قارون یک جریان تاریخی است که در هر زمان به اشکال مختلف جریان دارد.
 
قارون را به لغت عبری قورح خوانند که پسر عموی حضرت موسی بود .قارون بسیار وجیه المنظر بود ود ارای فضل و تقوای بسیار بود بطوریکه مردم پس از موسی برای او احترام زیاد قائل بودند. قارون یکی از هفتاد نفری بود که با موسی به کوه طور رفت . او در آغاز زندگی فقیر و بی بضاعت بود و خداوند او را به مال و منال و اموال بی حساب مورد امتحان قرار داد. قارون بواسطه ی علوم غریبه و علم کیمیا ثروت زیادی بدست آورد بطوریکه چهل مرد قوی کلید گنجهای او را نقل وانتقال میدادند. قارون بر آن شد که بنی اسراییل را زیر فرمان خود در آورد تختی از طلا  ساخت و خیمه بر پا کرد و دفتر و اداره آراست و منشیان بی حساب به حساب او رسیدگی میکردند . کثرت ثروت موجب غرور او شد و سرکشی و جباری را آغاز کرد از اطاعت خدا سر باز زد و روزها را به عیش ونوش و طرب می گذراند و مهمانخانه ساخت واز مردم پذیرایی میکرد.روزهای شنبه که تعطیل عمومی بود زین طلا بر روی اسب میگذاشت و لباسهای ارغوانی می پوشید و همراه چهار هزار ملازم و هزار کنیز با کبکه ی فراوان از میان مردم عبور میکرد. توانگران همه آرزوی زندگی او را میکردند و حسرت او را می خوردند. علمای بنی اسرائئل به او می گفتند به مال دنیا غره مشو و راه حق را از دست مده ولی در او اثری نمیکرد. حضرت موسی او را نصیحت و موعظه نمود و از او زکات مالش را خواست او قبول نکرد و برای آنکه موسی را تهمت زند از زنی به نام سیتر که زنی بد نام بود خواست تا در قبال دریافت پول زیاد موسی را در نظر مردم خراب نشان دهد . موسی به منبر رفت تا مردم را موعظه کند. در منبر حضرت موسی از قباحت عمل زنا سخن راند و فرمود هر کس که زنا کند باید سنگباران شود. قارون گفت ای موسی مردم می گویند تو با سیتر زنا کرده ای و این قانون باید در مورد خودت نیز اجرا شود. سیتر خواست اقرار کند ولی زبانش به حق گروید و گفت قارون به من پول داد که بگویم تو با من زنا کردی اما من با اینکه بد کار و تبه روزگارم ولی نمی توانم چنین دروغی را بگویم و دو همیان زر را به موسی داد.حضرت موسی فرمود ای قارون بترس از این طغیان و اقرار تهمت که به خدا و پیغمبرش می بندی و عمر خود را به لهو ولعب می گذرانی.  فردای آنروز قارون با اصحابش و حضرت موسی با اسباطش جمع شدند. خطاب شد ای موسی به مردم بگو که اطراف قارون را ترک کنندتا او را هلاک سازم . حضرت موسی گفت ای مردم اطراف قارون را خالی کنید که زمین اورا فرو میبرد. قارون خندید و موسی را مسخره کرد .موسی در خشم شد و به زمین امر کرد قارون را بگیر . زمین شکافته شد و قارون با تختش تا ساق پا فرو رفتند. قارون گفت این چه نحو است .موسی خطاب کرد او را فرو ببر . این بار قارون تا زانو فرو رفت . قارون به التماس افتاد ولی موسی نپذیرفت و زمین قارون را با همراهان و تمام خزائنش در خود فرو برد.  خطاب شد یا موسی جند بار قارون به تو التماس کرد تا نجات یابد . عرض کرد: هفتاد بار .خطاب شد به حق جبروت خودم اگر یکبار از من تقاضای عفو میکرد او را می بخشیدم.
عبرتهای داستان:
در این حکایت خصایص بدی که بواسطه ی آنها انسانها در ورطه ی فلاکت و تیره بختی می افتند به چشم میخورد مانند :
1- طغیان و سرکشی به واسطه ی خود را غنی دیدن : طبق آیه شریفه قرآن " ان الانسان لیطغی ان راه استغنی" بسیاری از انسانها وقتی به ثروت یا مقام یا قدرت میرسند طغیان کرده و فراموش میکنند که این نعمتها همه از جانب خداوند است .
2 تکبر و فخر فروشی که زاییده ی همان طغیان است.با تصور این امر که داشتن ثروت از جانب خودمان است نه لطف پروردگار ، فرد دچار خودبزرگ بینی شده وفخر فروشی می کند.
3-نپرداختن زکات
4- تهمت زدن : در مقابل جریانات یا افرادی که برخلاف میل شان حرکت می کنند و خواهان اجرای حق و حدود الهی هستند از هر حربه ای از جمله تهمت زدن نیز استفاده می کنند.
5- به سخره گرفتن دیگران : این حربه نیز در کنار حربه ی تهمت زدن مورد استفاده سان قرار میگیرد تا بنوعی جریان حق را ضعیف کرده یا از مقبولیت بیندازند.
6- عدم باور وعده های الهی : این افراد بعد از آنکه از سوی جریان حق از عاقبت خطاهایشان انذار میشوند آنرا رد کرده و از اصلاح شدن خود ابا دارند.
در انتها:
داستان قارون داستان یک فرد در قوم بنی اسرائیل نیست . قارون یک جریان تاریخی است که در هر زمان به اشکال مختلف جریان دارد .قارون نماد انسانی ست که در ابتدا از صالحین بوده وبر اثر غفلت در ورطه ی نابودی سقوط می کند .
مرضیه علمدار

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : زهره هاشمی | نظرات ()

هجرت موسی(علیه‌السلام) به سوی مدین
موسی(علیه‌السلام) تصمیم گرفت: به سوی سرزمین«مدین» که شهری در جنوب شام و شمال حجاز بود و از قلمرو مصر و حکومت فرعونیان جدا محسوب می‌شد برود. اما جوانی که در ناز و نعمت بزرگ شده و به سوی سفری می‌رود که در عمرش سابقه نداشته ، نه زاد و توشه‌ای دارد، نه مرکب و نه دوست و راهنمایی، و پیوسته از این بیم دارد که مأموران فرا رسند و او را دستگیر کرده، به قتل رسانند. وضع حالش روشن است.گرچه سفری طولانی بود و توشه راه سفر را به همراه نداشت، ولی در این راه، یک سرمایه بزرگ همراه داشت وآن سرمایه ایمان و توکل بر خدا! لذا هنگامی که رهسپار شهر مدین شد گفت: امیدوارم که پروردگار مرا به راه راست هدایت کند.
موسی(علیه‌السلام) چندین روز در راه بود و سرانجام فاصله بین مصر و مدین را
در هشت شبانه روز طی کرد، در این مدت غذای او گیاهان بیابان و برگ درختان بود و بر
اثر پیاده روی، پاهایش آبله کرده بود، کم کم دورنمای شهر مدین در افق نمایان شد و
موجی از آرامش در قلب او نشست.
نزدیک شهر رسید، گروهی از مردم را در کنار چاهی دید که از آن چاه با دلو آب می‌کشیدند و چارپایان خود را سیراب می‌کردند. در کنار آن‌ها دو دختر را دید که مراقب گوسفند‌های خود هستند و به چاه نزدیک نمی‌شوند، وضع
این دختران با عفت که در گوشه‌ای ایستاده‌ا ند و کسی به داد آن‌ها نمی‌رسد و یک مشت
جوان گردن کلفت، تنها در فکر گوسفندان خویش‌اند و نوبت به دیگری نمی‌دهند، نظر
موسی(علیه‌السلام) را جلب کرد.
نزدیک آن دو آمد و گفت: چرا کنار ایستاده‌اید؟
چرا گوسفند‌های خود را آب نمی‌دهید؟
دختران گفتند: پدر ما پیرمرد سالخورده و شکسته‌ای است و به جای او، ما گوسفندان را می‌چرانیم. اکنون بر سر ا ین چاه مرد‌ها هستند، در انتظار رفتن آن‌ها هستیم، تا بعد از آن‌ها از چاه آب بکشیم.موسی(علیه‌السلام) از شنیدن این سخن سخت ناراحت شد، چه بی‌انصاف مردمی هستند که تمام در فکر خویشند و کمترین حمایتی از مظلوم نمی‌کنند؟!جلو آمد و دلو سنگین را گرفت و در چاه افکند و به تنهایی از آن چاه، آب کشید و گوسفندهای آنان را سیراب کرد.
آنگاه موسی(علیه‌السلام) از آنجا فاصله گرفت و سپس برای استراحت به سایه درختی رفت. دختران به طور سریع نزد پدر پیر خود که حضرت شعیب پیامبر(علیه‌السلام) بود، بازگشتند و ماجرا را تعریف کردند. شعیب(علیه‌السلام) به یکی از دخترانش که «صفورا» نام داشت گفت: هر چه زودتر به پیش آن جوان برو، و او را به خانه دعوت کن تا از وی پذیرایی کنیم و از این اعمال نیکش قدردانی کنیم.
موسی(علیه‌السلام) در زیر سایه درختی نشسته بود، که صفورا دختر زیبای شعیب
(علیه‌السلام) رسید، توأم با شرم و حیا خطاب کرد: پدرم تو را می‌خواهد و قصد دارد
از این جوانمردیت سپاسگزاری کند.موسی(علیه‌السلام) در حالی که شدیداً گرسنه بود
و در مدین، غریب و بی‌کس به نظر می‌رسید، چاره‌ای ندید، جز اینکه دعوت شعیب(علیه‌السلام) را بپذیرد و در کنار دختر او «صفورا» روانه خانه وی گردد، صفورا جلو افتاد، تا به عنوان راهنما، موسی(علیه‌السلام) را به خانه‌اش راهنمایی کند، ولی هوا متغیر بود، باد شدیدی می‌وزید، احتمال داشت لباس صفورا از اندام او کنار رود، حیا و عفت موسی(علیه‌السلام) اجازه نمی‌داد چنین شود، به دختر گفت: من از جلو می‌روم، بر سر دوراهی‌ها و چند راهی‌ها مرا راهنمایی کن.موسی(علیه‌السلام) وارد خانه شعیب(علیه‌السلام) شد، خانه‌ای که نور نبوت از آن ساطع است و روحانیت از همه جای آن نمایان، ‌پیرمردی با وقار باموهای سفید در گوشه‌ای نشسته، به موسی(علیه‌السلام) خوش آمد گفت.از کجا می‌آیی؟ چه کاره‌ای؟ در این شهر چه می‌کنی؟ هدف و مقصودت چیست؟ چرا تنها هستی؟ و از این گونه سؤالات...
موسی(علیه‌السلام) ماجرای خود را برای وی بازگو کرد.شعیب(علیه‌السلام) گفت: نگران نباش! از گزند ستمگران نجات یافته‌ای و سرزمین ما از قلمرو آن‌ها بیرون است و آن‌ها دسترسی به اینجا ندارند، تو در یک منطقه امن و امان قرار داری، از غربت و تنهایی رنج نبر، همه چیز به لطف خدا حل می‌شود.شعیب(علیه‌السلام) برای پذیرایی از مهمان تازه وارد طعام آورد، ولی موسی(علیه‌السلام) دست به طعام نزد! شعیب(علیه‌السلام) گفت: مگر به طعام میل ندارید؟موسی(علیه‌السلام) گفت: چرا
ولیکن می‌ترسم، این غذا در برابر عمل و کمک من به دخترانت باشد. این را بدان که من از اهل بیتی می‌باشم، که اعمال اخروی و الهی خود را در برابر تمام مالکیت زمین که
پر از طلا باشد نمی‌دهیم.شعیب(علیه‌السلام) گفت: نه نگران نباش! از این جهت
نیست، بلکه عادت من و اجدادم این است، که به مهمان احترام می‌کنیم و برایشان اطعام می‌دهیم، موسی(علیه‌السلام) با شنیدن این جمله مشغول غذا شد. موسی در خانه شعیب(علیهماالسلام) و ازدواج او«صفورا» توانایی، وقار و جوانمردی موسی(علیه‌السلام) را دیده و علاقه‌مند او شده بود و لذا به پدرش پیشنهاد داد: ای پدر! این جوان را برای نگهداری گوسفندان استخدام کن، زیرا وی فردی نیرومند و درستکار بود. شعیب (علیه‌السلام) از دخترش پرسید: توان و قوت این جوان معلوم است که دلو بزرگ را از چاه کشید، ولی وقار و عفت و امانتش چگونه شناختی؟ صفورا گفت: پدر جان! هنگام آمدنم به خانه، ا و به من گفت: پشت سر من حرکت کن، ما از خانواده‌ایهستیم که پشت سر زنان نمی‌نگریم و در هنگام آب کشیدن خیلی مهذّب بود.شعیب(علیه‌السلام) احساس کرد، صفورا به موسی(علیه‌السلام) خیلی علاقه‌منداست، از پیشنهاد دخترش استقبال کرد، رو به موسی(علیه‌السلام) نموده، گفت: من می‌خواهم یکی از دو دخترم را به همسری تو درآورم، به این شرط که هشت سال برای من کار (چوپانی) کنی و اگر هشت سال به ده سال تکمیل کنی، محبتی کرده‌ای، اما بر تو
واجب نیست.به هر حال من نمی‌خواهم کار را بر تو مشکل بگیرم و هرگز سختگیری
نخواهم کرد و با خیر و نیکی با تو رفتار خواهم نمود. و ان شاء‌الله به زودی خواهی
دید که من از صالحانم.موسی(علیه‌السلام) درخواست پیرمرد را پذیرفت، به این
ترتیب با صفورا ازدواج کرد و با کمال آسایش در مدین ماند و به چوپانی و دامداری
پرداخت، و به بندگی خدا ادامه داد تا روزی فرا رسد که به مصر باز گردد و در فرصت
مناسبی، بنی‌اسرائیل را از یوغ طاغوتیان فرعونی رهایی بخشد.موسی(علیه‌السلام)
پس از ده سال سکونت در مدین، در آخرین سال سکونتش روزی به شعی(علیه‌السلام) گفت: من می‌خواهم به مصر برگردم و از مادر و خویشانم دیدار کنم در این مدت که در خدمت تو بودم در نزد تو، چه دارم؟شعیب(علیه‌السلام) طبق آن قرار قبلی، آنچه از گوسفندان با آن مشخصات متولد شده بودند، با کمال میل به موسی(علیه‌السلام) داد، او اثاث و گوسفندان و اهل و عیال خود را آماده ساخت، تا به سوی مصر حرکت کند.
هنگام خروجش به شعیب(علیه‌السلام) گفت: یک عصایی به من بده که او را به دست بگیرم،‌چندین عصا از پیامبران گذشته در منزل شعیب (علیه‌السلام) بود، لذا شعیب(علیه ‌السلام) به وی گفت: برو به آن خانه و یکی از عصاها را برای خودت بردار. موسی(علیه ‌السلام) به آن خانه رفت، ناگاه عصای نوح و ابراهیم(علیه‌السلام)به طرف او جهید و در دستش قرار گرفت.
شعیب(علیه‌السلام) گفت: آن را به جای خود بگذار و عصای دیگری بردار. موسی
(علیه‌السلام) آن را سر جای خود نهاد، تا عصای دیگری بر دارد، باز همان عصا به طرف
موسی(علیه‌السلام) جهید و در دست او قرار گرفت و این حادثه سه بار تکرار شد.
وقتی شعیب(علیه‌السلام) آن منظره عجیب را دید، به وی گفت: همان عصا را برای
خود بردار، خداوند آن را به تو اختصاص داده است. موسی(علیه‌السلام) همان عصا را در
دست گرفت. سپس اثاث و متاع زندگی و گوسفندان خود را جمع آوری کرد و بار سفر را بست و به همراه خانواده‌اش، مدین را به مقصد سرزمین مصر ترک کرد و قدم در راه گذاشت، راهی که لازم بود با پیمودن آن در طی شبانه روز به مصر برسد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۳ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : زهره هاشمی | نظرات ()

قــوم لــوط  ....

بقیه در ادامه مطلب

 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۳ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : زهره هاشمی | نظرات ()

دوشنبه مصادف با آغاز ماه صفر دومین ماه قمری است.

ماه صفر که بنا به روایتی ، روز اول آن روز واردشدن کاروان اسرای کربلا به شام است و حوادث تلخ دیگری از جمله شهادت دختر 3 ساله امام حسین (ع)،رحلت جانگداز پیامبر اکرم (ص) در روز 28 این ماه  واقع شده و پایان ماه نیز مصادف با شهادت هشتمین پیشوای شیعیان امام رضا (ع) می باشد.

چرا صفر را صفر نامیده اند؟
در نامگذاری این ماه، دو وجه ذکر کرده ‏اند:
1. از «صُفْرَة (زردی)» گرفته شده؛ زیرا زمان انتخاب نام، مقارن فصل پاییز و زردی برگ درختان بوده است.
2.از «صِفْر (خالی)» گرفته شده؛ زیرا مردم پس از پایان ماه‏های حرام، رهسپار جنگ می‏ شدند و شهرها خالی می‏ شد.

مناسبت های ماه صفر
اوّل ماه صفر:
آغاز جنگ صفّین، مطابق نقل مورّخان در سال 37 هجرى است. جنگ صفّین از سوى امیرمؤمنان(علیه السلام) و لشکریانش، در برابر معاویه و سپاه غارتگر شام، آغاز شد و مدّت 110 روز طول کشید،(2) و در آستانه شکست لشکر شام، عمرو عاص خدعه اى به کار زد و قرآن ها را بر سر نیزه کردند و داستان تأسّف بار حکمین پیش آمد.
همچنین در این روز در سال 61 هجرى (بنا بر روایتى) سرِ مبارک حضرت سیّدالشّهدا(علیه السلام) را همراه کاروان اهل بیت(علیهم السلام)وارد شهر شام کردند.

دوم ماه صفر:
روز شهادت زید بن على بن الحسین(علیه السلام) پس از قیام بر ضدّ بنى امیّه در سال 120 هجرى است; وى به هنگام شهادت 42 سال داشت.

هفتم ماه صفر:
بنا بر نقل شیخ مفید و کفعمى، روز شهادت امام حسن مجتبى(علیه السلام) است.
همچنین ولادت امام کاظم(علیه السلام) طبق روایتى در سال 128، در این روز در منطقه «ابواء» (محلّى میان مکّه و مدینه) واقع شده است. این روز از جهتى روز حزن و از جهتى روز سرور است.

بیستم ماه صفر:
روز اربعین امام حسین(علیه السلام) است; بنابر نقل جمعى از بزرگان مانند شیخ مفید، شیخ طوسى و کفعمى، جابر بن عبداللّه انصارى در این روز براى زیارت امام حسین(علیه السلام) به کربلا آمد و همین روز، روزى است که اهل بیت امام حسین(علیه السلام) طبق روایتى از شام به مدینه آمدند.
ولى در ارتباط با آمدن اهل بیت حسینى(علیه السلام) در روز اربعین به کربلا میان مورّخان گفتگوست; مرحوم حاج شیخ عبّاس قمى در «منتهى الآمال» از سیّد بن طاووس نقل مى کند که اهل بیت حرم حسینى(علیه السلام) در مسیر بازگشت به مدینه، نخست به کربلا آمدند و زمانى به آنجا رسیدند که جابربن عبدالله انصارى و گروهى از بنى هاشم به زیارت امام حسین و یارانش آمده بودند (و با توجه به اینکه جابر در بیستم صفر به کربلا آمد، بنابراین اهل بیت نیز ورودشان به کربلا همان روز بود).

اما مرحوم حاج شیخ عباس قمى با توجه به نقل دیگر مورّخان و قرائن و شواهد دیگر، ورود اهل بیت(علیهم السلام) را در بیستم صفر (اربعین حسینى) به کربلا بسیار بعید مى داند و از شیخ مفید و شیخ طوسى نقل مى کند که اهل بیت(علیهم السلام) روز بیستم صفر از شام به مدینه مراجعت کردند.

بیست و هشتم ماه صفر:
در چنین روزى، در سال یازدهم هجرى، رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) وفات یافت و همه مورّخان اتّفاق دارند که روز وفات آن حضرت، روز دوشنبه بود و آن حضرت به هنگام وفات شصت و سه سال از عمر مبارکشان مى گذشت.
همچنین بنا بر نقل جمعى از علما و مورّخان، روز بیست و هشتم صفر سال 50 هجرى، روز شهادت امام حسن مجتبى(علیه السلام) است و این روایت بیشتر در میان شیعیان مشهور است تا روایت هفتم ماه صفر.

روز آخر ماه صفر:
بنا بر قول «شیخ طبرسى» و «ابن اثیر» آخر ماه صفر سال 203 هجرى، روز شهادت امام رضا(علیه السلام) است که در سنّ پنجاه و پنج سالگى، توسّط مأمون عبّاسى مسموم شده و به فیض شهادت نائل آمدند.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : زهره هاشمی | نظرات ()

ســلام خـسـته نبـاشیـد شـب شـما بخـیر 

به دلیل فونتی که با هاش نوشتم

امه / طریقه / لسانه این سه کلمه در امتحان فردا تای گرد نیست بقیه جاها اگه جایی ه دیدی تای گرد است .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ | ٦:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : زهره هاشمی | نظرات ()

 

جاهای خالی رابا کلمه مناسبی از داخل پرانتز پرکنید.

1- هــل ا نــتِ  تــذهـبـینَ وحـد کِ یا اُ خـتـی ؟

( تَـــذهــبَ  /   تــذهـبـینَ /  ذهـبــتَ )

2- نـحـن ســو فَ  نَــرجـعُ الی بَـلـد نا فِـی ا لاُســبـوع الـقـادِم .  

 (  رَجَـعـنـا /  نَــرجـعُ /  اَ رجــعُ  )

3-یـَفـهمُ الفرس الصغیر قصد امه.  

( تـَـفــهـمُ  / یـَفـهمُ / تــَفـهـمیـنَ )

4- هِی تـَـجلــسُ عَلــی الکـــرسـی .

  (  هِی  /  الــولد  / هُــو )

 

5-پاسخ  کامل دهید .  ایـنَ  بـــیـتــکِ ؟  بیتی فی الشارع .......

6- تـَر جِـم  .         

 هــذه الــبــنـتُ  تـَــعـمـلُ  فِـی الـمُـخـتُـبَـر . 

این دختر در آزمایشگاه کار می کند.

5-  تـَـرجِـم . 

خواهد پرسید

 

ســَیـســـال ُ

 ...........

 

ما نَــفــتَـح ُ


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : زهره هاشمی | نظرات ()

جاهای خالی رابا کلمه مناسبی از داخل پرانتز پرکنید.

1- هــل ا نــتِ  ................ وحـد کِ یا اُ خـتـی ؟

( تَـــذهــبُ  /   تــذهـبـینَ /  ذهـبــتَ )

2- نـحـن ســو فَ ......... الی بَـلـد نا فِـی الاُســبـوع الـقـادِم .  

 (  رَجَـعـنـا /  نَــرجـعُ /  اَ رجــعُ  )

3-...... الفرس الصغیر قصد امه.  

( تـَـفــهـمُ  / یـَفـهمُ / تــَفـهـمیـنَ )

4- ......... تـَـجلــسُ عَلــی الکـــرسـی .

  (  هِی  /  الــولد  / هُــو )

5-پاسخ کامل  دهید .  
ایـنَ  بـــیـتــکِ ؟  .................

6- تـَر جِـم  .    

  هــذه الــبــنـتُ تـَـعـمـل فِـی الـمُـخـتُـبَـر .  .........................

5-  تـَـرجِـم . 

.........................

 

ســَیـســـال ُ

.........................

 

ما نَــفــتَـح ُ


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: آزمون آن لاین


تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ۳:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : زهره هاشمی | نظرات ()

جاهای خالی رابا کلمه مناسبی از داخل پرانتز پرکنید .

1- الـولـدُ یَــلعــبُ بِـسـَـیـارتـِهِ.

( یَــلعــبُ /تَــلـعــبُ / تَـلــعــبــینَ )

2- نـحـنُ نَـقـراُ الـقـُرآن

( نَـقـراُ / تَــقـراُ /قـرا تُ )

3-یا اخــی ، هَــل تــَکــتــبُ واجــــبا تکَ ؟

( یَـکــتـبُ /کـَـتـَـبَ / تــَکــتــبُ ).

4- الــرَّجُـل یــغــســلُ قُــبــور الـشـهــداء .

( ا لـمَـراةُ / الاُم / لــرَّجُـل )

5- پاسخ کامل دهید . کـَم صـفـاً فی مَـد رسـتـکِ؟

فی مدرستی سبعة صفوف

6 - تـَــرجـِـــم .

السـُکوتُ ذَهـَبٌ و الـکَـلامُ فِـضَّـةٌ . سکوت کردن مانند طلا و سخن گفتن مانند نقره است

7- تـَـرجـِـــم .

نفهمیدی / درک نکردی

مـافهـمـتَ

خواهیم فهمید

سـَـنَــفـهَـمُ

 با نشکر از اونایی که شرکت کردن ماچ

حالا فکر می کنی چند می شی ؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳ | ۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : زهره هاشمی | نظرات ()
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.